پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
مکتب دانشگاه امام صادق علیه السلام در فرهنگ و ارتباطات در کلام سید حمید مولانا
دانشجويان معارف اسلامي و فرهنگ و ارتباطات حتماً بخوانند
همانطور كه مطلع هستيد در اواخر سال 1385 جلسهاي با حضور پروفسور سيد حميد مولانا در دانشگاه برگزار شد.اكثر دانشجويان معارف اسلامي و فرهنگ و ارتباطات در اين جلسه حضور داشتند.ايشان در اين جلسه ضمن معرفي مكاتب فرهنگ و ارتباطات در سطح جهاني، به دانشجويان گوشزد كردند كه رسالت شما پا نهدن فراتر از اين مكاتب است نه اكتفاي به آنها و اما نكاتي چند:
- 1سابقاً ما ديدگاهي را دربارهي ماهيت فرهنگ و ارتباطات مطرح كرده بوديم و مدلسازيها كرده بوديم كه فرهنگ و ارتباطات=فرهنگ+ارتباطات نيست.ايشان در اين سخنراني تأكيد نمودند كه "فرهنگ و ارتباطات يك كلمه است و دو كلمهي مجزا نيست".اين هم مهر تأييدي از يك متفكر برجستهي حوزهي ارتباطات.وقتي اين جملهي ايشان را شنيدم بسيار خوشحال شدم چون ديدم لااقل يك نفر هست كه به اين گونه سؤالات بنيادين كه تأثيرات عملي بسيار زيادي دارد، بپردازد.بر اين اساس ديدگاه تازهاي را ميخواهم در نسبت فرهنگ و ارتباطات در نام رشته شكل دهم و آن اين است كه عليرغم تصورات همه و از جمله خودم، واو در فرهنگ و ارتباطات "واو عاطف" نيست، بلكه "واو معيت" است.اگر معناي همين يك جمله را درست درك كنيم بسياري از رويكردهايمان عوض ميشود
در هر حال دوباره تأكيد ميكنم كه درك يك كلمهاي از فرهنگ و ارتباطات بسيار حائز اهميت است.متأسفانه طرح چنين گفتمانهايي همواره موجب ميشود كه به كليگويي و مبهم گويي متهم شويم اما ما ايستادهايم و در كنار تمام مباحث ريز و درشت ديگر اين نوع مباحث را نيز پيگيري مينماييم.اينجا ديگر بيشتر نمي شود توضيح داد، اگر كسي علاقمند اين مباحث است(كه همهي ما بايد باشيم) بگويد تا بيشتر بحث كنيم.
در ضمن جهت احترام بيشتر به واژهي فرهنگ و ارتباطات نام وبلاگ را هم عليالحساب به "سياستگذاري، فرهنگ، ارتباطات تغيير داديم.
2- بحثي نظري جريان داشت كه سواي معارف اسلامي، "فرهنگ و ارتباطات" صحيح است يا "ارتباطات و فرهنگ".باز بايد تأكيد كنم كه اين بحث نيز بسيار مهم است.ايشان در سخنراني خود هر دو عبارت را به كار بردند.در جستجويي كه انجام دادم متوجه شدم كه در سطح جهاني نيز هر دو عبارت به كار ميرود(مستندات قابل ارائه است).دكتر مهدوي گفتند كه تقدم فرهنگ در نام رشته هيچ معناي خاصي را منقل نميكند.به نظر من اگر ميخواهيم با فرهنگ و ارتباطات به عنوان يك ديسيپلين علمي برخورد كنيم، به دلايل مختلف بهتر است نام "ارتباطات و فرهنگ" را به كار ببريم.چون ميگوييد خلاصه بنويس بيشتر توضيح نميدهم، بماند براي يادداشتي مجدد.
3- " در هر حال من اميدوارم مکتبي بوجود بيايد با عنوان مکتب دانشکاه امام صادق(ع) و بايد به دنبال آن برويم" اين كليديترين و اميد بخشترين صحبت سيد حميد مولانا بود.ايشان بعد از بيان تمام مكاتب موجود، بحثي در رابطه با نارساييها و نواقص اين مكاتب داشتند كه حتماً بخوانديدش.هميشه از بالا به مسادل مخلف نگاه كنيد.ارتباطات ميانفرهنگي، مطالعات فرهنگي و ... تنها يكي از 7 مكتبي هستند كه فرهنگ و ارتباطات را مطالعه ميكنند.البته قابل احترام هستند و ما بايد كامل آنها را بشناسيم.لكن به جاي غرق شدن در پيچ و خم گفتههاي اين و آن ، آن هم فقط در يكي از اين 7 كتب بايد مكتب دانشگاه امام صادق را طراحي كنيم و اين كار زحمت زيادي ميخواهد و با شعار خالي نيز به اين هدف نميرسيم.
4- مكتب دانشگاه امام صادق عليهالسلام، ادبيات جديدي است كه سيد حميد مولانا، اين پير فرزانه ي ارتباطات آن را مطرح ساخت.اما ديدگاه خود را چندان بسط نداد.چند كلمهاي به صورت مختصر و سربسته در رابطه با اين مكتب از ديدگاه بنده:
نظام اصلي اين مكتب، علوم ارتباطات است.البته اين مكتب داراي رويكردي ميان رشته اي بين حوزه ي ارتباطات و فرهنگ مي باشد.
اين مكتب در ارتباطات و فرهنگ با تكيه و تأكيد بر سه مفهوم اساسي زير شكل مي گيرد كه لزوماً با هم هم عرض نيستند.
1- معارف اسلامي:معارف اسلامي نه به شكلي شعارين و نمادين بلكه كاملاً کاربردي و مشخص در مكتب امام صادق حضور جدي دارد.اين مكتب، گزاره هاي ديني غني و سرشار در رابطه با فرهنگ و ارتباطات را در قالب مقالات و در سطحي بالاتر تئوري ها و نظريات قابل عرضه در سطح جهاني بازتوليد كرده و بدين ترتيب ادبيات جديدي را وارد حوزه ي ارتباطات و فرهنگ خواهد ساخت.
2- تبليغ: که آرماني مقدس براي دانشگاه امامصادق عليهالسلام به شکل عام و دانشکدهي معارفاسلامي و فرهنگ و ارتباطات به صورت خاص ميباشد.يکي از مسائل اصلي اين مکتب، طراحي روشهاي مبتني بر دين براي گسترش پيام نبي خاتم(مکتب تشيع) در سراسر جهان هستي ميباشد.
3- سياستگذاري:مکتب امام صادق(ع) گرفتار انتزاعيات نيست و يکي از شاخصههاي جدي اين مکتب طراحي و اجراي نظامهايي براي به فعليت رساندن نظريات و تئوريها ميباشد.
و اما بخوانيد در ادامهي مطلب سخنراني سيد حميد مولانا را كه عليرغم تنگي وقتم با زحمت و دقت تمام آن را آمادهي انتشار كردم:
اشاره
آنچه که در ادامه ميآيد متن سخنراني پروفسور سيدحميد مولانا در جمع خصوصي دانشجويان رشتهي معارف اسلامي و فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق عليهالسلام ميباشد.ايشان در اين سخنراني در ابتدا مکاتبي که فرهنگ و ارتباطات را مطالعه کردهاند معرفي و مورد نقد و ارزيابي قرار دادند.سيد حميد مولانا در ادامه با اشاره به فلسفهي تأسيس دانشکدهي معارفاسلامي و فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق عليهالسلام، چالش هاي پيشروي فرهنگ و ارتباطات در سطح جهاني و ملي را بازگو نمودند.تأکيد ژروفسور مولانا بر حرکت فراتر از مکاتب موجود و شکلدهي مکتب دانشگاه امام صادق عليهالسلام در اين حوزه، از جمله ي مهمترين بحثهايي بود که در اين سخنراني مطرح گرديده و ميتواند بسيار مورد توجه دانشجويان و اساتيد باشد.
مقدمه،نويد همکاري هاي بيشتر
بنده افتخار دارم که به عنوان يک عضو هيئت علمي دانشگاه، خدمت شما هستم.قصد بنده از حضور در اين ديدار ديدن شما دانشجويان عزيز و در واقع نيز تلاش براي جبران ديني که نسبت به اين دانشگاه و شما عزيزان دارم ميباشد.متأسفاه به دليل گرفتاري هايي که مخصوصاً در اين دو سال اخير براي بنده پيش آمد، نتوانستم آنطور که بايد و شايد خدمت شما باشم.اميدوارم اينها را جبران کنم و از سال آينده بيشتر در خدمت شما باشم و إنشاءالله که بيشتر اين جلسات را با هم داشته باشيم.
مکاتب فرهنگ و ارتباطات
چون رشتهي ارتباطات خيلي وسيع است و عنوان دانشکدهي ما هم ارتباطات و فرهنگ است، اجازه بدهيد خيلي مختصر مکاتب مختلفي که در اين رشته مطرح هستند را برايتان معرفي کنم .مسألهي فرهنگ و ارتباطات در غرب و در کشورهاي ديگر در اين نيم قرن فراوان مورد مطالعه قرار گرفته است خوشبختانه افرادي که به رشتهي ارتباطات در حوزههاي مختلف آن علاقه داشتهاند از يک دريچهاي صحبت ارتباطات و فرهنگ را هم شروع کردهاند. بنابراين رشتهي فرهنگ و ارتباطات در کشورهاي مختلف به ويژه در غرب به چند نوع تجلي کرده است. بنده قسمت آمريکا و اروپا را خدمتتان عرض ميکنم در قسمت غير اروپايي و آمريکايي هم با يک اصطلاحاتي همين الگوها و حوزههاي علمي ادامه دارد و بعد ميخواهم نتيجهگيري کنم که اگر ما در ايران بخواهيم فراسوي اين الگوها و مکاتب حرکت کنيم چه ميتوانيم بکينم.
1- مکتب مطالعات فرهنگي
يک مکتبي که ارتباطات و فرهنگ را مطالعه کرده و به ويژه در دهههاي 1960 ميلادي تا امروز رشد و نمو کرده، در اروپا در وهلهي اول در آمريکا در سالهاي بعدي و در کشورهاي ديگر مثل هند و... مکتبي است که معروف شده است به مکتب مطالعات فرهنگي (cultural studies). اين مکتب مؤسس به خصوصي ندارد ولي دانشگاههايي وجود دارد که پيشکسوتي اين مکتب را داشتهاند. اشخاصي هم وجود دارد که در اين مکتب سرشناس ميباشند. اين مکتب بيشتر در انگلستان، آمريکا و برخي کشورهاي اروپايي به وجود آمد.
هدف اصلي پژوهشگران و استادان اين مکتب اين بود که اما اگر بخواهيم ارتباطات را با صنايع فرهنگي که محصول کار جوامع صنعتي امروزي در قسمت فرهنگ ميباشد، مورد مطالعه قرار دهيم بايد چه روشهايي را به کار ببريم. بنابراين، آنچه که ما امروزه تحت عنوان «مطالعات فرهنگي» در انگلستان يا جاهاي ديگر داريم، درست است که فرهنگ را به صورت عمومي و کلي مطالعه ميکند اما عمدهي توجهشان به صنايع فرهنگي است. صنايع فرهنگ اعم از اينترنت و رايانه است تا رسانهها و... و در معناي عام کلمه، تمام محصولاتي که تمدن صنعتي و سرمايهداري به وجود آورده است.
پيشکسوتان اين مکتب علاقمند بو.دند تا به اين سؤال پاسخ دهند که قدرت دست کيست. بنابراين علاقهي فراواني به موضوع قدرت (power) داشتند. بحث ديگري که آنها مطرح ميکردند اين بود که اين صنايع فرهنگي که به وجود آمده است، به صورت کلي خود فرهنگ نيست اما نماد فرهنگ است. بنابراين ما بايد جنبههاي اقتصادي و اجتماعي آن را در جامعه مورد بررسي قرار دهيم.
در انگلستان پروفسور ادوارد هال در دانشگاه بيرمنگام و همکاران ايشان در اين موضوع بسيار کار کردهاند. در دانشگاههاي ديگر هم به اين موضوع علاقه پيدا شده است. در حدود دهههاي 1970 و 1980. افرادي که به اين مکتب علاقه داشتند بيشتر تمايلات چپي داشتند و البته تا حدودي تمايلات سوسياليستي اما نه کمونيستي و نه الزاماً دست چپي به معناي سوسياليستي. اما کساني که به اين موضوع علاقه داشتند افرادي بودند که در اروپا و به خصوص در فرانسه جزو آن گروه سوسيال دموکراتها به حساب ميآمدند و ادبيات زيادي هم در اين موضوع ايجاد کردند.
روش اين مکتب يک روش جامعهشناختي بود ولي نه روش جامعهشناسي مسلط آمريکايي که با آمار و رياضيات و مطالب خيلي کمّي سروکار دارد و ميخواهد همه چيز را اندازه بگيرد. بيشتر اينها به جامعهشناسي تحليلي علاقه داشتند و آثارشان را نيز بر اين مبنا توليد کردند. چون عمدهي ديدگاه هاي آنها انتقادي بود، ظهور مکتب انتقادي فرانکفورت، باعث تشويق آنها گرديد.البته بايد گفت که محور اساسي مکتب انتقادي معروف به فرانکفورت بررسي تحولات جامعهي اروپايي به ويژه تحت تأثير رشد سرمايهداري، بود.
به همين دليل و با در نظر گرفتن اين که عمدهي متفکرين اين مکتب جامعهشناس بودهاند، اين مباحث به يک سري مباحث در رابطه با جامعهي امروزي مثل نقش تکنولوژي، نقش رسانهها و ارتباطات کشيده شد. متفکرين و نويسندگان اين مکتب نيز – از هورک هايمر گرفته تا بنيامين و ...- بيشتر در رشتههاي صنايع فرهنگي کار کردهاند اعم از فيلم، تئاتر، روزنامه، موسيقي، رسانههاي جمعي و... در واقع اين متفکرين ميخواستند آماري از محصولات دنياي جديد و سرمايهداري درست کنند تا بحث «تغيير فرهنگي» رادنبال کنند.
بنابراين مطالعات فرهنگي ريشهاش از مکتب انتقادي فرانکفورت ميباشد. اين مکتب امروزه نيز رواج داشته و افرادي نيز ادامهدهندهي سنت مبدعان آن ميباشند.
2- مکتب فرهنگ تودهاي
مکتب دومي که موضوع ارتباطات و فرهنگ را مطالعه ميکند، مکتب فرهنگ انبوه يا فرهنگ جامعهي تودهاي ميباشد. در سال 1920-1930 در جامعهشناسي غرب، اين نظريه به وجود آمده بود که جوامع، آنقدر از جنبهي شهرسازي، مهاجرت مردم از روستاها به شهرها و صنايع رشد کردهاند که خود اين انبوه جمعيت جامعهاي را به وجود آورده که بسيار ذرهاي است. و اشخاص هويتشان را به تدريج از دست ميدهند.
بنابراين اگر ما افراد را به صورت فرد مطالعه کنيم ميتوانيم آنها را به صورت يک گروهي مطالعه کنيم که با هم مشترک بوده و فرق چنداني با هم ندارند. در ادامه ي اين جريان مکتب جامعهشناسي «جامعهي انبوهي»(mass society) به وجود آمد و در کشورهايي مثل اسپانيا و اروپا و آمريکا فيلسوفان و جامعهشناسان خاص خودش را بهوجود آورد. متفکرين اين مکتب براي مطالعه
ي فرهنگ و ارتباطات بر مبناي اين تئوري مثلثي سه گانه را پيشنهاد ميکردند که در بالاي آن تودههاي مردم هستند و ميليونها جوامع و.. که هر کدام را ميشود يک نوع ديد. در ادامه اين مسأله باعث تشکيل رسانههاي تودهاي ميگردد و از طرف ديگر که مثلث تماام ميشود، تبديل ميشود به فرهنگ تودهاي
بنده در نوشتههايم اسم آن را تئوري سه گانهي M گذاشتهام (چون هر سه با M شروع ميشود).
اين مکتب بسيار در آمريکا رواج پيدا کرد. افرادي که اين پديده را مطالعه کردند روششان جامعهشناسي مسلط امريکا بود. منظورم آن روشهايي است که جامعهشناسي را به صورت يک علم مثل فيزيک و زيستشناسي جامعهشناسي در نظر ميگيرد که بيشتر با آمار و فرمولهاي رياضي، تحليلهاي محتواي پيام و... همراه است.
اين مکتب از سوي مکاتب ديگر انتقادهاي زيادي وارد شد. همانطور که مکتب مطالعات فرهنگي هم منتقدين خاص خودش را داشت. يکي از انتقادهايي که از اين مکتب گرديده است و امروزه نيز مطرح ميباشد اين است که شما نميتوانيد تمام جوامع دنيا را به صورت يک گروه انبوه در نظر بگيريد. انتقاد ديگري که مطرح بود اين بود که مطالعهکنندگان اين مسأله بيشتر به روابط بعضي عوامل خاص علاقه داشتند وبه اين سوال عام تر و پايهاي تر که اين نوع جامعه، اين نوع رسانه و اين نوع ارتباطات به چه کسي قدرت ميدهد و از چه کسي قدرت ميگيرد نميپرداختند. و با در نظر گرفتن همين ملاحظات بود که اين مکتب با بورژووازي و سرمايهداري بسيار سازگار بود.
التبه بايد اضافه کنم که دانشکدههاي مربوط به ارتباطات و فرهنگ در آمريکا اعم از روزنامهنگاري و... در سالهاي بين 1930 تا همين اواخر بيشتر به اين نوع مطالعات و روشها علاقه پيدا کردند و هنوز هم به عقيده من اين جريان ادامه دارد.
3-مکتب مردم شناختي
عدهاي ديگر که به موضوع فرهنگ و ارتباطات علاقه پيدا کردند، دانشجويان و پژوهشگراني بودند که بيشتر انگيزههاي مردمشناسي داشته و در اين رشته پرورش يافته بودند. آنها وقتي ديدند که احتياجات جوامع و مخصوصاً دولتها به شناسايي فرهنگها و به ويژه به حل مشکلات ميان فرهنگي زياد شده است، تصميم گرفتند که رابطهي بين فرهنگ و ارتباطات چيست.
در آمريکا اين گرايش هم جنبهي سياستگذاري داشت و هم جنبهي عملي و کاربردي. وقتي آمريکاييها پس از جنگ جهاني دوم وارد صحنهي جهاني گرديدند، متوجه شدند که شناخت چنداني از فرهنگهاي ديگر ندارند. آمريکاييها تاريخشان کم بود و مثل انگليسيها و فرانسويها تجربه نداشتند اين در حالي بود که کارهايشان ده برابر امپراطوريهاي سابق شده بود.
اين گروه از پژوهشگران با طراحي دورههاي کارگاهي براي دولتمردان، ديپلماتها و نيز دانشجويان علاقمند به ارتباطات و فرهنگ، به بررسي مشکلات ارتباطات ميانفرهنگي پرداختند. وزارت خارجهي آمريکا خود نقش بزرگي در اين جريان ايفا کرد و مردمشناسان دانشگاههاي مختلف را استخدام کرده و تشويق نمود تا دربارهي اين موضوع به بحث و بررسي بپردازند.
تلفيق انگيزهي علمي استادان مردم شناسي با احتياجات دستگاه حاکمهي آمريکا و به خصوص وزارت خارجه باعث گرديد تا مطالعات ميان فرهنگي در آمريکا توسعه پيدا کند. ميتوان افرادي چون ادوارد هال (در آمريکا) که يک مردمشناس بود را جزو پيشکسوتان اين مکتب به حساب آورد. وي در سال 1950 از طريق اصل 4 ترومن [اصلي که ترومن رئيس جمهور آمريکا وضع کرده بود مبني بر کمک به کشورهاي عقب افتاده از جمله کمکهاي فکري ] به خاور ميانته امد و مدتهاي زيادي روي فرهنگ مردم خاورميانه مطالعه کرد و پس از بازگشت کتابي با عنوان زبان خاموش(silent Language نوشت.
است با نوع نگاه خاص امروزي برخي از مطالبي که در اين کتاب گفته شده است، بسيار ابتدايي به نظر برسد اما پس از اين کتاب ادوارد هال کتابهاي متعدد ديگري نيز نوشت و بدين ترتيب موضوع جديتر شد. ادوارد هال ميخواست اين مسأله را مطالعه کند که چه رابطهاي بين فرهنگ و ارتباطات وجود دارد و از اين طريق مشکلات ميان فرهنگي را مورد بررسي قرار دهد. روش او نيز روش زبانشناسي و مردمشناسي بود.
دو مفهوم کليدي مطالعات وي مفهوم زمان و مکان بود.وي به اين نتيجه رسيد که اين دو مفهوم در فرهنگهاي مختلف با هم متفاوت است. بنابراين اگر ما مفهوم زمان و مکاني را در در فرهنگهاي مختلف را حل کنيم بسياري از مشکلات ميانفرهنگي حل خواهد شد. و تا امروز کارهاي ايشان و شاگردا وي و نيز ساير ادامه دهندگان اين مکتب ادامه پيدا کرده است.اين مکتب بسيار در آمريکا توسعه پيدا کرد. چون هم دولتمردان به اين مسأله علاقه داشتند و هم خود دانشگاهها و اساتيد.
توجه اين مکتب بر مسائلي بود که ما ايرانيان سالها آن را براي خودمان حل کرده بوديم.همانطور که مي دانيد کشور ايران از اقوام و طوايف مختلفي تشکيل شده است. ما زبانها و اقوام مختلفي داريم اما با لطف و عنايت خداي متعال تا به حال زير پرچم اسلام و تشيع همه با هم متحد بوديم. اما فکر کنيد اين موضوع مورد علاقهي جامعهشناسان قرار بگيرد که چرا ايران اين قدر متحد است و از هم پاشيده نيست. يا اگر ميخواهيم اين اقوام را در يک سرزمين جمع کنيم چگونه آنها را متحد سازيم يا اين سؤال که اگر ما ايرانيها بخواهيم با ژاپنيها و اعراب ارتباط برقرار کنيم چه مشکلات فرهنگي و ارتباطاتي وجود دارد.مواردي که مطرح گرديد از جملهي سؤالات و مسائلي بود که اين مکتب به آنها ميپرداخت.
اين مکتب خيلي مورد توجه شرکتها و کمپانيها قرار گرفت. من يادم ميآيد که در آمريکا در دهههاي 50 و 60 افرادي بودند که خيلي براي اين کارها دست و پا ميشکستند و در اين زمينه خيلي کارگاهها و برنامههاي آموزشي بسياري براي اقشار مختلف به خصوص نظاميان تشکيل شد.
اين مکتب به عنوان حوزهي مطالعات ميانفرهنگي به کشورهاي ديگري نيز رسوخ پيدا کرد که اساساً اين مشکلات را نداشتند. مثلاً اين رشته به ايران ميآيد و ما صحبتهاي آقاي هال را ميخوانيم و حالا ميخواهيم بدانيم چرا ما تا حالا ميان اقوام مختلف ايران فروپاشي نداشتيم. ميخواهيم از زبان آنها ياد بگيريم که چگونه قشقاييها، بختياريها و... ميتوانند به طور مسالمت آميز در کنار هم زندگي کنند.
جالب توجه است که موضوعاتي که ما هر روز با آن سرو کار داشتيم، مطالب و مدلولاتش را از خارج وارد ميکرديم.البته برخي از آنها مفيد بودند و برخي از آنها به درد ما نميخوردند چون اغلب اينها،خيلي کلي بود.
پس بايد تأکيد نماييم که رشتهي فرهنگوارتباطات يک رشتهي انتزاعي و نامعلوم نيست.رشتهاي است که با زندگي سروکار دارد.فرهنگ و ارتباطات به جنگ مربوط است به صلح مربوط است به وحدت مربوط است و به طور کلي به زندگي روزانه مربوط است.
در اين مکتب ، رشتهي فرهنگ و ارتباطات ميخواست مشکلات ميانفرهنگي را حتي داخل يک کشور مطالعه کند.مثلاً ازدواج بين يک فارس و يک آذربايجاني که اين مسألهي ازدواج بين افرادي از فرهنگهاي مختلف امروزه روبه تزايد است.
يکي از شاخههاي فرعي اين مکتب، مکتب "مطالعات رويفرهنگي" بود که در واقع روي ديگر مکتب مطالعات ميانفرهنگي بود.در زبان انگليسي مطالعات رويفرهنگي با عنوان "Intercultural Communication" و مطالعات ميانفرهنگي با عنوان "Crosscultural Communication" مطرح ميگردد.در اينجا ما ميخواستيم ببينيم چه شباهتها و حوزههاي اشتراکي بين فرهنگهاي مختلف وجود دارد.
4- مکاتب فلسفي فرهنگ و ارتباطات
مکتب ديگري که موضوع ارتباطات و فرهنگ را مطالعه ميکرد،استادان و پژوهشگراني بودند که گرايش فلسفي داشتند به ويژه گرايش فلسفي عملي(Pragmatism) . اين گروه از پژوهشگران، علاقه داشتند که به موضوعات فلسفي بپردازند ولي مسائل فرهنگ و ارتباطات و جامعه را مطرح سازند.شخصي که ميتواند نماد اين مکتب باشد، جان ديويي فيلسوف اوايل قرن 20 آمريکا ميباشد.ديويي فيلسوفي بود که سيستم آموزشي آمريکا را به ويژه در سطح ابتدايي و متوسطه عوض کرد.وي متعلق به مکتب پراگماتيسم بود اما نوشتههايش بيش از هر فيلسوف ديگر آمريکا، با موضوع ارتباطات و فرهنگ و جامعه سروکار داشت و نوشتههايش تأثير بسيار زيادي در آمريکا و دانشگاههاي ديگر داشت.
5- مکاتب زبانشناختي فرهنگ و ارتباطات
مکتب ديگري که به مسألهي ارتباطات و فرهنگ مربوط ميشود توسط زبانشناسان مطرح گرديد.اين افراد ميخواستند اين موضوع را مورد مطالعه قرار دهند که وقتي ما موضوع زبان را مطرح ميکنيم، چه رابطهاي بين فرهنگ و ارتباطات وجود دارد.يکي ار تئوريها و پيشفرضهاي بزرگ اين مکتب اين بود که زبان نهتنها وسيلهي انتقال پيام و ارتباطات است، بلکه بيانگر انديشه بوده و نشان ميدهد که افراد چگونه فکر ميکنند.در رشتهي روزنامهنگاري(هم به شکل حرفهاي و هم به شکل عملي) علاقهي بسيار زيادي به مطالعهي موضوعاتي در رابطه با فرهنگ وارتباطات از جمله نقش فرهنگ هاي مختلف در روزنامهنگاري ايجاد گرديد.
به عنوان مثال مطابق فرمول هرول لاسول يکي از کارکردهاي رسانه انتقال خود فرهنگ است.رسانهها وسيلهاي هستند که در کنار ساير نهادهاي انتقال فرهنگ از جمله خانواده، نهاد دين و ...فرهنگ را انتقال ميدهند.و روشن است که امروزه رسانههاي نقش بيشتري در اين زمينه دارند.
6- مکاتب علوم انساني
گروه نسبتاً کوچکي نيز اعلام وجود کردند که علاقمند به مطالعه ي رابطهي بين ارتباطات و فرهنگ در علومي که درغرب اصطلاحاً به آنها علوم انساني(Human science) گفته ميشود بودند.آنها در رشتههايي مثل معماري، هنرهاي زيبا و .. به دنبال نسبت بين ارتباطات و فرهنگ بودهاند.البته اين علوم انساني از آن چه كه در ايران به عنوان علوم انساني شناخته مي شود وسيع تر است.
ظرفيتها و فرصت هاي رشتهي معارف اسلامي وفرهنگ و ارتباطات
آنچه که در قسمت قبلي مطرح گرديد مجموعهي مکاتبي است که ما در ارتباطات و فرهنگ در غرب داريم.متأسفانه يا خوشبختانه تا حد زيادي اين مکاتب به همين شکل به کشورهاي غير غربي و اسلامي رسوخ پيدا کرده است و همانجا متوقف گرديده است.غير از ايران که به واسطهي انقلاب اسلامي ما آگاه گرديده و متوجه شديم که زيرساختهاي فرهنگ سنتي نقش خيلي بزرگي در بسيج مردمي در انقلاب و نيز بعد از انقلاب و در جريان جنگ تحميلي داشت.
دانشکدهي معارفاسلامي و فرهنگ و ارتباطات محصول همين جريان است.و بايد صراحتاً خدمتتان عرض کنم که ما در جريان تأسيس دانشکده، همهي اين مکاتب و حوزهها را مد نظر داشتيم اما هدفمان اين بود که فراسوي اين مکاتب و نظريههاي حرکت کنيم.
يکي از موضوعاتي که فرهنگ و ارتباطات و به طور عامتر خود ارتباطات در طول قرنها هيچ توجهي را به آن نشان نداد، مسئلهي معنويت است.ما شاهد هستيم که تمام موضوعات ارتباطات به مسائل مادي خاتمه پيدا ميکند.حتي موضوع "دين" با تمام اهميتي که داشت مطرح نميشد چه برسد به طرح برخي مسائل معنوي.البته بايد گفت که آنچه به عنوان دين مطرح ميشدبرخي موضوعات جزئي مثل رابطهي رسانهها و کليسا بود و هيچ گاه دين به عنوان يک راه و روش زندگي که در ارتباطات و فرهنگ مؤثر باشد مورد مطالعه قرار نميگرفت. نخستين مطالعات در اين زمينه در دو دههي گذشته و توسط مسلمانان و ايرانيان مطرح گرديد.در طول حدود 50 سال گذشته و تا سال 1993 ما هيچ فصلنامه، کتاب يا جزوهاي در رابطه با موضوع اسلام ، ارتباطات و فرهنگ در غرب نداشتيم.براي اولين بار دانشمندان انگليسي بودند که متوجه اهميت اين مسأله گرديده و با دعوت از بنده و برخي ديگر از اساتيد يک شماره از نشريهي معروف "Media Culture Society" را به موضوع اسلام و ارتباطات اختصاص دادند.در اين شماره از اين نشريه مقالات بسيار مفيد و جالبي توليد گرديد که به شما توصيه ميکنم حتماً آنها را مطالعه فرماييد.متأسفانه اين شماره زماني چاپ گرديد که در ايران توجه چنداني به آن نشد و برخي مقالات آن هنوز هم ترجمه نگرديده است در حالي که اين فصلنامه تنها فصلنامهي تخصصي در اين زمينه ميباشد و از اين امر برميآيد که ما به موضوع ارتباطات و اسلام توجه چنداني نداشتهايم.
چالشهاي پيشرو
آنگونه که از برنامهي دانشکدهي معارفاسلامي و فرهنگ و ارتباطات بر ميآيد، وقتي ما از ارتباطات و فرهنگ صحبت ميکنيم،فرهنگ را به صورت خيلي وسيع مد نظر داريم.البته طرح مسألهي فرهنگ به خاطر جداکردن آن از دين نبود بلکه دين براي ما فرهنگ است و فرهنگ نيز دين.حتي زماني که ما موضوع ارتباطات را هم مطرح کرديم منظورمان فقط ارتباطات جمعي و سازماني و... نبود.در فکر و تصور ما اينگونه بود که ارتباطات و فرهنگ يک لغت کامل است و ازدو لغت تشکيل نشده است.
بنابراين ما اساتيد و پژوهشگران و دانشجويان اين حوزه ميتوانيم اين بنبستي که اکنون در غرب مشهود است را شکسته و جلورويم.روش پيش رفتن هم اين است که نخست اين مکاتب را به دقت مورد مطالعه قرار دهيم.ببينيم چه روشهايي را به کار بردهاند و البته بر خلاف آنها که به موضوع دين به عنوان يک مسأله ي جامع توجه نکردند و دين را فقط به صورت يک سازمان مي ديدند آنهم سازمان کليسا، بايد دين را به شکل جامعه، امت و حکومت ببينيم.پس ما ميتوانيم الگوهايي ايجاد کنيم که مطالعات ارتباطات و فرهنگ ما زير آن چتر قرار بگيرد.
در فرهنگ غرب توجه زيادي به ارتباطات خودي(Interpersonal Communication) نگرديده است.آنها اساساً اين مفهوم را قبول نداشته و آن را مسخره كرده و همرديف اموري مثل مديتيشن و .. ميدانند.اما در جامعهي اسلامي ما ،توجه و فکر کردن انسان دربارهي عالم ،بسيار با اهميت است.بنابراين اگر ما ميخوهيم در "مکتب دانشگاه امام صادق عليهالسلام" ارتباطات و فرهنگ را مطالعه کنيم بايد سؤالاتي همچون سؤالات زير را مطرح سازيم: از کجا آمدهايم؟به کجا ميرويم؟رابطهي ما با فرد چيست؟رابطهي ما با اجتماع چيست؟رابطهي ما با طبيعت چيست؟رابطهي ما با ماوراي طبيعت چيست؟ و ... . با اطمينان به شما ميگويم که غرب توجه زيادي به اين گونه از مسائل نکرده است.آنها در موضوعاتي همچون رابطهي فرد با فرد، رابطهي فرد با دولت و ... متوقف گرديده و فراسوي آن نرفتند.
اين داستان غمانگيزي است که افرادي که ادعاي پيشکسوتي در ارتباطات ميکنند به عنوان مثال هيچ توجهي به مثنوي مولانا نکردهاند.چرا نبايد مثنوي مولانا را از جنبهي ارتباطات مطالعه كرد.چرا حافظ مورد مطالعه قرار نگيرد.چه برسد به حديث و قرآن که جاي خود را دارند.و اين مشکل بزرگي است که در دانشگاه ها با آن مواجه هستيم.
هر وقت مطرح ميشود که يک حديث را ميتوان از جنبهي ارتباطات و روش تحقيق مورد مطالعه قرار داد، شايد يک استاد مدرن غربگراي جامعهشناس بگويد چه رابطهاي بين اين دو مسأله وجود دارد!در حالي که حديث يک روش تاريخي بسيار مهم ميباشد.با اين ثروتي که از ادبيات و شعر و عرفان داريم، چگونه ميتوانيم اين موضوع را از ارتباطات کنار بگذاريم.عرفان، فلسفه و ... جزئي از زندگي روزمرهي ما ميباشد.البته اين مشکل در يک نگاه کليتر مشکلي است که ما در خيلي از جاها با آنمواجه هستسم.زيرا دانشگاهها(هيچ دانشگاهي در دنيا) هنوز موفق نگرديدهاند که زندگي حقيقي و بيروني را آنگونه که هست تئوريزه کنند.دنياي حقيقي دنياي رشتهي فيزيک، شيمي، زيستشناسي و .. به صورت مجزا نيست.در زندگي حقيقي و روزمره همهي اين مسائل با هم وجود دارد.
فرهنگ و ارتباطات و سياست گذاري
نکتهي بسيار مهم ديگري که بايد مطرح گردد اين است که ميتوان مسائل فرهنگ و ارتباطات را از جنبهي فلسفهي علم و براي ازدياد علم و دانش مورد مطالعه قرار دارد. اما در واقع رشتهي ارتباطات و فرهنگ بيش از 90 درصد مسائلش مسائل سياستگذاري و مشکلات روزانه است و تنها نظريهپردازي مطرح نيست.بنابراين اگر ما بتوايم در کنار مباحث نظري که مورد مطالعه قرار ميدهيم،يک توجه جدي نيز به سياستگذاري داشته باشيم در سطح بسيار بالاتر ي قرار خواهيم گرفت.
امروزه در کشور ما از دو مسأله خيلي صحبت ميشود يکي توليد علم وديگري مهندسي فرهنگي.مهندسي فرهنگي بدون ارتباطات صورت نميگيرد.توليد علم نيز مبتني بر فرهنگ و ارتباطات است. کشورهاي اسلامي هم بايد برگرديم و بررسي کنيم که در دورهي کلاسيک که ما قدرت داشته و مشعل دار علم و هنر بوديم الگوي روابط آن روزگار چه بود. ما هيچ وقت به صورت علمي اين روابط را تبيين نكرديم. مگر بدون آن روابط ميشد آن همه تمدن را بوجود آورد. ببينيد ما بر عکس غرب آنقدر منابع ارتباطات براي مطالعه داريم که حد ندارد.
در هر حال من اميدوارم مکتبي بوجود بيايد با عنوان مکتب دانشکاه امام صادق(ع) و بايد به دنبال آن برويم
• لینک ثابت •
