پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
مسافرت ها جهادی بهترین سفری که رفته ام
برگي دگر از سياستگذاري فرهنگي نوشته شد تا بدانيد كه هنوز هستيم و البته فعالتر از هميشه منتها در اين عرصه و در اين قالب چندان بروز ندارد….
دوباره فصل تابستان نزديك ميشود و خاطرات يك سفر شيرين مرور ميشود.احتمالاً تا حالا در رابطه با اردوي جهادي يا بهتر بگويم مسافرت جهادي چيزهايي شنيدهايد و چه بسا ديدهايد.اين نوع سفرها با دانشجويان با صفاي دانشگاه يك حال و هواي ديگري دارد....
فقط خواستم بگويم كه مطلع باشيد امسال نيز اين مسافرت ها برقرار است
21 تير الي 7 مرداد
استان ايلام
واما براي اين كه فضا و اهداف اين گونه مسافرت ها بيشتر تبيين شود در اين يادداشت ميتوانيد به دو مطلب دسترسي پيدا كنيد:
1-چمع مستان ميروند:خاطراتي جالب از مسافرت جهادي زيلايي كه توسط دوست عزيزم آقاي محسن لبخندق(كه بد جور زده تو كار مديريت فرهنگي و در حال طراحي رشتهاي با همين عنوان در دانشگاه هستند) در نشريهي سوره( كه خدا رحمتش كند) چاپ گرديده بود
2- گفتگويي با برگزاركنندگان اين مسافرتها كه توسط نشريهي فقيد سوره به چاپ رسيد:ميتوانيد اهداف و برنامههاي اين نوع مسافرتها را د راينجا ببينيد
از هر مطلب طليعهاي خورده است و براي مطالعهي كامل ادامهي مطلب را بزنيد....
يا علي
جمع مستان می روند
محسن لبخندق
پيش از شروع سال 84، چند گزينه به عنوان منطقة برگزاري اردو مطرح شد. تعطيلات نوروز كه پيش آمد، بچهها براي شناسايي، به چند تا از آن مناطق رفتند. بعد از تعطيلات فيلمها، عكسها و اطلاعاتي را كه از فرم شناسايي مناطق آماده شده بود بررسي كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه منطقة محروم زيلايي، واقع در استان كهگيلويه و بويراحمد گزينة قابل قبولي براي برگزاري سفر است. بنابر اطلاعات اوليهاي كه از منطقه به دست آمد، اوضاع وخيمتر از آن بود كه فكرش را ميكرديم. از لحاظ امكانات برگزاري سفر، منطقه وضعيت بدي داشت و حتي حمام و دستشويي هم در محلي كه براي اقامت ما مناسب بود وجود نداشت. اما تصميم بر اين بود هر طور شدهاردو برگزار شود.
بقيه را در ادامهي مطلب بخوانيد.....
بهترین سفری که رفته ام
اشاره:
هر سال دهها بلكه صدها اردوي جهادي برگزار ميشود . منظور از اردوي جهادي سفر يكي دوهفته اي جمعي از دانش آموزان يا دانشجوياني است كه پيه بيل زدن زير آفتاب را به تنشان ماليده اند و بيست وهفت سال بعد از پيروزي انقلاب در گوشه اي از ايران بزرگ ساختن حمامي يا مسجدي يا مدرسهاي يا در كوره راهي يا درمانگاهي را بهانه ميكنند كه آدميتشان را به وضوح بهياد بياورند و حس معنوي محروميتزدايي را براي چند روزي لااقل تجربه كنند. در اين ميزگرد لبخندق و نصيري از فعالان اردوي جهادي دانشجويي يكي از دانشگاه امام صادق و يكي ازعلم وصنعت - بركات وتبعات ! اردوهاي جهادي را بازگفتهاند.
اين ميز گرد با وعده پيگيري موضع از سوي سوره و مهخاطب قرار دادن هنر مندان انقلاب و.... به پايان رسيده و با آنكه حدود يك سال از برگزاريش ميگذرد هنوز آن وعده محقق نشده است كه بشود.
بخوانيد اصل ماجرا را...
بقيه را در ادامهي مطلب بخوانيد.....
جمع مستان می روند
محسن لبخندق
اشاره:
پيش از شروع سال 84، چند گزينه به عنوان منطقة برگزاري اردو مطرح شد. تعطيلات نوروز كه پيش آمد، بچهها براي شناسايي، به چند تا از آن مناطق رفتند. بعد از تعطيلات فيلمها، عكسها و اطلاعاتي را كه از فرم شناسايي مناطق آماده شده بود بررسي كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه منطقة محروم زيلايي، واقع در استان كهگيلويه و بويراحمد گزينة قابل قبولي براي برگزاري سفر است. بنابر اطلاعات اوليهاي كه از منطقه به دست آمد، اوضاع وخيمتر از آن بود كه فكرش را ميكرديم. از لحاظ امكانات برگزاري سفر، منطقه وضعيت بدي داشت و حتي حمام و دستشويي هم در محلي كه براي اقامت ما مناسب بود وجود نداشت. اما تصميم بر اين بود هر طور شدهاردو برگزار شود.
بخشي از دهستان زيلايي از خصوصيات عمدهاي كه يك منطقه بايد براي برگزاري سفرهاي جهادي داشته باشد برخوردار بود. كل دهستان حدود 12500 نفر جمعيت داشت. منطقه، كاملاً كوهستاني و در ميان درهها واقع شده بود. جادهها ـ بهتر است بگوييم سنگلاخها ـ پر از سربالايي و سراشيبي و در حقيقت براي بسياري از ماشينها غير قابل عبور بود. تنها ماشينهاي كمكفنردارِ شاسي بلند ميتوانستند با سرعت 20 الي 30 كيلومتر در ساعت، در آن جادهها حركت كنند. در سراسر مسير، حيوانات وحشي اعم از سگهاي ولگرد، كفتارها، شغالها و گاه گرگها پرسه ميزدند. يكي ـ دو بار چند تا از آنها، ماشينهاي حامل بچهها را دنبال كردند. هر چند ميدانستيم نميتوانند به ما آسيبي برسانند، اما صداي آنها رعبآور بود.
روستاهاي موشمي عليا، موشمي وسطي، موشمي سفلي سه روستايي بودند كه براي برگزاري سفر جهادي، در دهستان انتخاب شده بودند. جمعيت جوان و دانشآموز روستاها به نسبت خوب بود. بنا بر آمار بچههاي فرهنگي، حدود 270 الي 280 نفر در كلاسهاي فرهنگي شركت ميكردند. تركيب سني آنها شامل هر سه مقطع دبستان، راهنمايي و دبيرستان بود.
اكثر مردان منطقه براي كار به شهرهاي نزديك مثل اصفهان و شيراز رفته بودند. در آن شرايط سخت براي مدتي نسبتاً طولاني، يعني حدود 2 الي 3 ماه، تمام بار زندگي بر دوش زنان بود. آب آوردن با قاطر و الاغ از چشمه، جمعآوري هيزم، رسيدگي به حيوانات خانگي مثل گاو و گوسفند و غيره از وظايف ديگري بود كه زنها بايد به آن ميپرداختند. يادم هست يك بار چند نفر از بچهها قصد كرده بودند در آوردن هيزم به يكي از زنان روستايي كمك كنند. سه چهار نفري يكي از تنههاي درخت را گرفته بودند تا روي الاغ زبانبسته بگذارند، اما نتوانسته بودند. زن روستايي با لبخندي مهربان و به نشانة تشكر، خودش آمده بود و به تنهايي تنة درخت را بلند كرده بود. دختران و زنان عليرغم همة قدرت و توان جسميشان، خيلي كمرو و آرام بودند. نگاههاي زيرچشمي و لبريز از خجالتشان مظلوميت چهرهشان را دوچندان ميكرد.
زبان مردم «لري» بود و همان معدود از خانوادههايي كه مردانشان در روستا مانده بودند، بچههاي شناسايي را به گرمي پذيرفتند. خيلي از اين خانوادهها تحت پوشش كميتة امداد بودند، اما در مهماننوازي دريغ نميكردند، اين را بعداً در زمان حضور در منطقه و برگزاري سفر، به كَرّات دريافتيم.
اهالي منطقه غريبهها را خيلي بهتر از مردم بومي تحويل ميگرفتند، لذا احساس ميكرديم قدرت تأثيرگذاريمان در منطقه بسيار زياد است. اين مطلب را معتمدين و معلمين روستاها نيز به ما گوشزد ميكردند.
حالا سفر شناسايي به اتمام رسيده بود و تا حدودي دلمان قرص بود كه ميتوان در منطقه اردو برگزار كرد. از طرفي هم فهميده بوديم كه گاومان چند قلو زاييده است. هيچ نهادي كه بتوان حتي بخشي از تهية مصالح عمراني و حمل و نقل آن، تأمين ماشين براي اجراي برنامههاي بين روستايي، تداركات، بهداشت، اسكان، امنيت و... را به طور ثابت از آن تأمين كرد وجود نداشت و اين به معناي تعريف يك كادر اجرايي، با عناصري بود كه بتوانند همة موارد نامبرده را تأمين كنند. همة اينها يك طرف، برآورد هزينة 30 ميليون توماني براي برگزاري سفر يك طرف. هر كدام از موارد قبلي تأمين نميشد ميتوانستيم به نحوي با آن مدارا كنيم، اما اعتبارات مالي سفر را نميتوانستيم شوخي بگيريم.
از سفر شناسايي برگشته بوديم و بچهها 3 ماه وقت داشتند تا همة كارها را تا برگزاري اردو، جمع و جور كنند. مهمترين كارها در درجة اول، تهية 30 ميليون تومان بود. چشمتان روز بد نبيند، از حدود 40 كانالي كه پيگيري شد كه در ميان آنها از نهادهاي دولتي و سازمانهاي خيريه گرفته تا خيرين محترم حضور داشتند، تنها يك كانال جواب داد. خدا پدرش را بيامرزد، همان يك كانال كل هزينه را تقبل كرد و ما در مسير اين پيگيريها فهميديم كه هر پولي را هر جا نميتوان خرج كرد.
سياست برگزاري اردوي امسال، تقدم فعاليتهاي فرهنگي بر
عمراني بود و خدمات عمراني را بستري براي هر چه بهتر به ثمر نشاندن ساير كارهاي فرهنگي ميدانستيم. براي ترويج فرهنگ سفرهاي جهادي بيشتر سرمايهگذاري كرديم، لذا بر و بچههاي فيلمساز و خاطرهنويس و... آمادهتر از سالهاي گذشته وارد ميدان شدند. فعاليتهاي فرهنگي سفر در دو حوزة درون اردويي (براي شركتكنندگان) و برون اردويي (براي اهالي منطقه) تعريف شد
همزمان، ثبت نام براي اردو نيز شروع شد. حدود 130 نفر براي حضور در سفر داوطلب شدند، اما مقتضيات سفر، حضور بيش از 70 نفر را اجازه نميداد. در اين ميان حدود 55 نفر از بچههاي دانشگاه خودمان توفيق حضور در اردوي امسال را پيدا كردند و حدود بيست نفر از دانشجويان و دانشآموزان ساير شهرها و تعدادي از افراد متفرقه ديگر، ما را در اين سفر ياري كردند. چند تن از اساتيد دانشگاه هم با بچهها همراه شدند تا به قول بچهها طعم عملگي را بچشند.
حدود ده روز به برگزاري سفر مانده بود كه براي هماهنگيهاي اردو و تأمين بعضي از امكانات، يك تيم ده نفره به منطقه رفتند. سه چهار نفر از بچههاي هيكلي و پرزور را فرستاديم تا براي محل اسكان بچهها در اردو، دستشويي و حمام بسازند. بقية بچهها مشغول كارهاي پشتيباني شدند. عمده كارشان فرستادن مصالح به منطقه و خالي كردن بارها در محل پروژههاي عمراني بود. محل استقرار بچههاي پشتيباني در زيرزميني در لردگان بود. لردگان تا زيلايي 3 ساعت فاصله داشت. بچههاي پشتيباني از ده روز پيش از سفر به اضافه 18 روز دوره اردو، سه ـ چهار نفري در اين زيرزمين گذراندند، روزها را به دنبال هماهنگي با اين سازمان و آن نهاد و تهية ماشينِ سواري و كاميون و مصالح و هزار تا مشكل ديگري طي ميكردند، شبها جنازهشان بر روي موكتهاي زيرزمين افتاده بود، حتي نيش پشههايي كه به صورت دستهجمعي، شُرب دَم ميكردند براي بيدار كردن آنها كارساز نبود. يكي ـ دو بار كه وسط اردو براي بعضي كارها مجبور شدم از زيلايي به لردگان بيايم، يك نكته نظرم را جلب كرد. اين سه ـ چهار نفر در آن زيرزمين كذايي براي خودشان كار فرهنگي راه انداخته بودند، حديث، خاطره و شرح وقايع روزانه را بر روي كاغذ نوشته و به ديوار ميزدند. يكي از خاطرات جالبشان سر و كلّه زدن با رانندة كاميونها بود. ظاهراً يكي ـ دو تا از اين رانندهها بار را تا وسط راه برده بودند و وقتي وخامت جاده را ديده بودند، بار را همانجا كنار جاده خالي كرده بودند. اين تنها يكي از دردسرهايي بود كه بچههاي پشتيباني در اين يك ماهه با آن سر و كلّه زده بودند.
روز حركت فرا رسيد و بچههايي كه وسط تابستان تعطيلاتشان را رها كرده بودند و آمده بودند تهران، آمادة حركت شدند. ذهنيت بچهها نسبت به اين سفرها جالب توجه است، همانطور كه نام مسافرتهاي جهادي تداعي ميكند، بچهها خود را براي يك فضاي جهادي آماده ميكردند. اين در نوع شعارها و شعرهايي كه بچهها از ابتدا شروع به خواندن كردند، نمايان بود.
از حوادث طول مسير صرف نظر ميكنم. فقط همين قدر بگويم، از لردگان تا زيلايي، وقتي سوار ماشينهايي شديم كه بر و بچههاي پشتيباني از چند نهاد و سازمان فراهم كرده بودند با اينكه ماشينها متناسب با مسير كوهستاني بودند، دل و رودة تمام بچهها به هم گره خورد. مسير جاده به قدري وخيم بود كه تمام بچهها تا رسيدن به محل اقامت آش و لاش شدند. هر وقت فكرش را ميكنم كه در طول اردو مسئول خريدمان هر روز اين مسير را با نيسانهاي قراضهاي كه در اختيارمان بود ميرفت و برميگشت، دلم برايش ميسوزد. يك بار كه يكي از اساتيد به همراه او به لردگان برگشت تا كاري انجام دهد، بلافاصله پيغام داد كه مسئول خريد را عوض كنيد، كارش خيلي سخت است. ظاهراً در همان يك بار رفت و برگشت فهميده بود كه چقدر كار اين بندة خدا طاقتفرساست.
يكي دو روز طول كشيد تا بچهها جاگير و با محيط آشنا شدند. محل استقرار ما خانة يكي از اهالي بود. شايد بزرگترين خانة روستا بود كه در اختيار ما گذاشته بودند. سه اتاق داشت كه بزرگترين آن 4 در 5 متر بود. يكي از اتاقها را انباري كرديم، يكي را هم مخصوص وسايل فرهنگي. برايمان يك اتاق ماند. مجبور شديم حياط را سايهبان بزنيم و كف حياط را موكت پهن كنيم. يك ايوان مسقف در بيرون منزل وجود داشت كه آنجا را نيز محل نشست و برخاست و استراحت كرديم. شبها هم روي پشتبام موكت پهن ميكرديم و ميخوابيديم. اين طور بود كه 70 نفر آدم را در اين خانة محقر جا داديم.
حالا ديگر سفر شروع شده بود. صبح به صبح پيش از اذان، بچهها بلند ميشدند و آهستهآهسته براي نماز خود را آماده ميكردند. صداي مناجات مسجد كوفة حضرت امير(عليهالسلام)، آرامآرام پخش ميشد و فضا را ملكوتي ميكرد. بعد از نماز، خواب مختصري بود و ساعت شش و نيم بيداري. هر روز را به يكي از ائمة معصومين(عليهمالسلام) نسبت داده بوديم. پيش از حركت به سمت پروژههاي عمراني، دستهجمعي زيارت آن حضرات را ميخوانديم و به سمت محل كار حركت ميكرديم. بچههايي كه براي كار در پروژههاي عمراني گروهبندي شده بودند، سوار ماشين ميشدند و همراه مسئول پروژة خود، كه از بچههاي دانشجو بود به سمت محل كارشان ميرفتند. هفده ـ هجده نفري كه پشت هر ماشين سوار شده بودند، تا رسيدن به محل كار، يك بند آوازهخواني ميكردند، شعر و شعار و گهگاه سينهزني و زيارتخواني به بچهها انرژي ميداد. گاهي شيطنتها شروع ميشد و يكي از ماشينها كه رانندة اهلِ حالي داشت از ماشين ديگر به لطايف الحيلي جلو ميافتاد. جادهها كه از خاك نرم مفروش بود، آماده بود تا ماشين عقبي را از گرد و خاك ماشين جلويي بهرهمند كند!
از رانندة باحالي صحبت به ميان آمد كه با بچهها خيلي هماهنگ بود. از جانبازان شيميايي جنگ بود كه الان در كميتة امداد كار ميكرد. فضاي اردو هوايياش كرده بود با اينكه مدت مأموريتش در منطقه چهار ـ پنج روز بيشتر نبود از ما خواهش ميكرد پيگيري كنيم تا مأموريتش را براي كل اردو تمديد كنند. چند باري گريهاش افتاد، ميگفت بعد از جنگ هيچ وقت به اندازة اين يكي ـ دو هفته كه با شما بودم احساس آرامش نكردهام.
از موقع رسيدن بچهها سر پروژههاي عمراني تا ظهر كه موقع برگشتن به محل استقرار بود، بچهها مشغول كار ميشدند، به قول خودشان عملگي. از كارهاي ساده مثل بيل و كلنگزني تا كارهاي نسبتاً تخصصيتر مثل آرماتوربندي و ملات درست كردن، همه و همه كارهايي بودند كه بچهها انجام ميدادند سرعت انجام كارها خيلي بالا بود. بچهها از كار عمراني كم نميگذاشتند، بهخصوص كه ميدانستند براي اين كارها به زحمت پولي فراهم آمده و بايد از هدر رفتن پولها خودداري كرد. خيلي از آنها ـ تقريباً همه ـ كه بدن آمادهاي براي كار نداشتند، فشار زيادي را تحمل ميكردند، با اين حال اعتراضي نداشتند و طبق برنامه كار را پيش ميبردند. در عوض بعدازظهرها، از شدت خستگي مثل جنازه روي زمين ميافتادند و در آن هواي گرم تابستان بهخصوص با مگسهايي كه به خاطر وجود دام و طيور در منطقه موج ميزد، مدارا ميكردند.
آشپز از بچههاي خودمان بود. در دانشگاه اقتصاد ميخواند، اهل اصفهان هم بود! رشتة تحصيلي و اهليتش را با هم تركيب كنيد، ميزان غذايي كه به بچهها ميرسيد را خودتان متوجه خواهيد شد. دفعة اولي بود كه براي بيش از سي نفر غذا ميپخت. يك روز برنجش شل ميشد، يك روز سفت و نپخته. خلاصه بچهها را به انواع بيماريهاي گوارشي مبتلا كرد. البته براي يكي ديگر از بچهها كه به اصطلاح نقش پزشك را بازي ميكرد اشتغالزايي كرده بود. پزشك هم، يا به بچهها پودر ORS ميداد يا آلو زرد.
بعدازظهرها نوبت كار فرهنگي ميشد. مربيان كلاسهاي فرهنگي دوباره با ماشين راهي روستا ميشدند و در هر سه روستايي كه كار عمراني ميكرديم كلاس برگزار ميكردند. دويست و هفتاد نفر دانشآموز داشتند كه بيشترشان دبستاني بودند. كلاسها شهر فرنگ بود. از قرآن و حديث و اخلاق گرفته تا بازي و ورزش و نمايش. يك روز تصميم گرفته بودند داستان حضرت ابراهيم(عليهالسلام) را براي بچههاي روستا به صورت نمايش درآورند، يكي ابراهيم شده بود، يكي اسماعيل، يكي نمرود و... روال داستان به جايي رسيده بود كه در آن نمرود ايمان آورده بود و به دين ابراهيم گرويده بود! از اين شيرينكاريها سر كلاسها زياد ميشد، شايد خاطرهانگيزترين كارهاي فرهنگي در روستاها همين كلاسهاي فرهنگي بود. بچههاي مربي و دانشآموزان روستا به قدري به هم علاقهمند شده بودند كه در پايان سفر با گريه از هم جدا ميشدند.
ايام اقامت ما در منطقه با تولد حضرت زهرا(سلاماللهعليها) مصادف شده بود. اين فرصتي بود براي اجراي برنامههاي فرهنگي مخصوص زنان. دو ـ سه جشني كه براي تولد آن حضرت در روستاها برگزار شد يك طرف، كارهاي فرهنگي سر كلاسها براي گراميداشت روز مادر يك طرف. يكي از بچهها كه مربي اين كلاسها بود به دانشآموزان روستايي گفته بود، همگي بايد فردا كاري كنيد كه مادرتان خوشحال شود. بعداً بچهها گفته بودند كه چه كارهايي كردهاند يا ميخواستند بكنند. يكي گفته بود من روز مادر به جاي مادرم با الاغ از چشمه آب ميآورم، آن يكي گفته بود از اين به بعد من هيزم جمع ميكنم، آن يكي...
بعدازظهرها ديدار با اهالي منطقه هم داشتيم. همنشيني با مردم و شنيدن درد دلشان خيلي در روحية آنها اثر ميگذاشت. مردم به گرمي ما را ميپذيرفتند و با حداقل امكاناتي كه داشتند از ما پذيرايي ميكردند. خانههايي محقر، كاهگلي و بدون نور كه بوي
نم از يك طرف، بوي فضولات دام از طرف ديگر آن را پر كرده بود، با تمام فقر و محروميتشان، مردماني راضي و قانع بودند و اين گفتة حضرت امام (رحمهالله عليه) كه هميشه پابرهنگان و محرومان را اولين مدافعان انقلاب ميدانستند، كاملاً در رفتار و گفتارشان نمود داشت. كل منطقه، شصت و چهار شهيد داشت كه سعي كرديم به ديدار تمام خانوادههاي آنها كه در سه روستاي موشمي عليا و وسطي و سفلي بودند برويم. در يكي از اين ديدارها، مادر شهيد خيلي بامحبت و شوق ما را پذيرفت و با همان زبان لري شروع كرد به حرف زدن. هر چند درست نميفهميديم كه چه ميگويد ولي در همان حدي كه متوجه ميشديم، شدت سوز دروني و ايمان عميقش به اسلام و انقلاب مشخص بود. از او پرسيديم، بيست سال پيش كه اصلاً جاده و راهي در كار نبود، پسر شما چطور از بين اين كوهها به جبههها رفت؟! پاسخ داد پاي پياده! او اولين نفري بود كه از روستا به جبهه رفت. در آن روز اهالي به او خرده ميگرفتند و ميگفتند فلاني عقل از سرش پريده، اما او به فرمان امام به جبهه رفت. بعد هم بقية جوانها به راه افتادند. وقتي پيرزن حرف ميزد فهميدم كه چطور امام، ياران خود را از دل بيغولههاي دوردست و از ميان كوهها و بيابانهاي سراسر ايران گرد هم آورد.
تعدادي از بچهها كه در كلاسها يا ديدارهاي عمومي شركت نميكردند، با جوانهاي روستاها مشغول بازي و ورزش ميشدند. بعضي از بازيهاي محلي را فرا گرفتيم. اسم يكي از اين بازيها «كلپك» يا همان نشانهگيري با سنگ بود كه اكثراً بچههاي ما از اهالي ميباختند.
تمام اين برنامهها كه بعدازظهرها انجام ميشد سرشار از خاطرات و تجربيات و نكاتي بود كه همة بچهها موفق نميشدند به تمام آنها دست يابند لذا تمهيداتي انديشيدم تا هر شب همگي گرد هم جمع شويم و هر كس هر حرفي دارد در جمع بچهها بزند. جلسات، بعد از نماز مغرب و عشاء تشكيل و با قرائت سورة واقعه آغاز ميشد. علاوه بر مطالبي كه از كارهاي فرهنگي و كارهاي عمراني و ساير بخشهاي سفر گفته ميشد پيشنهادها و انتقادات بچهها در مورد سير برگزاري سفر نيز بيان ميشد و به اين ترتيب بهتر ميتوانستيم از كاستيها و نقايص كارمان آگاه شويم.
روزهاي سفر يكي پس از ديگري به همين منوال ميگذشت. روستاي موشمي وسطي، براي كار عمراني متقاضي بيشتري داشت، علتش هم معلوم بود. پيرمردي به نام «عليناز» كه خيلي بچههاي ما را تحويل ميگرفت، خانهاش كنار مسجدي بود كه داشتيم ميساختيم. هر روز صبحانة بچههاي وسطي از بقية روستاها چرب و نرمتر بود. عليناز يك سفرة طولاني پهن ميكرد و ماست و پنير محلي را با نان خانگي تازه ميآورد، كنارش هم انگور و چايي تازهدم را چاشني ميكرد. بقية روستاها، همان نان و پنير و چايي يا كره مرباي خشك و خالي بود. وقتي ستونهاي مسجد وسطي را علم كرديم، عليناز يك بز را قرباني كرد و گوشتش را براي بچهها آماده كرد. آن روز علاوه بر صبحانه، ناهار هم مهمان عليناز بوديم.
كلاً در طول اين 18 روز، همكاري و مشاركت مردم در كارها چشمگير بود، بهخصوص كه مردم ميديدند يك عده دانشجو با اساتيدشان دارند بيل ميزنند، آنها هم داوطلبانه در كارها كمك ميكردند.
تقريباً يك هفته به پايان سفر مانده بود كه اطلاع دادند نمايندة مجلس بخش بويراحمد به همراه مسئولان منطقهاي براي بازديد از اردوي ما ميآيند و فردا صبح به منطقه ميرسند. شب قبل از رسيدن مسئولين جلسهاي گرفتيم و تصميم بر اين شد كه فردا پس از صرف ناهار و پذيرايي از آنها (با همان غذاهاي آشپز گراميمان)، مسئول هر نهاد و سازمان را در كميسيونهايي كه خودمان ادارة آن را بر عهده ميگيريم دعوت كرده و در مورد مشكلات و كاستيهاي منطقه، علل آن و احتمالاً در مورد كمكاري آنها، از آنها سؤال و جواب كنيم. فرداي آن شب فرا رسيد و مسئولين به جاي صبح، سرِ ظهر رسيدند. آمدنشان مقارن شد با برگشتن بچهها از كار عمراني كه با سر و صورتي خاكآلود و گچي و با لباسهايي سر تا پا سيماني، عقب و انتها شعار ميدادند و به سمت محل اسكان ميآمدند. بچهها كه ميدانستند اينها مسئولين منطقهاياند در مهماننوازي كم نگذاشتند. طبق روزهاي قبل شروع كردند اشعاري را دستهجمعي خواندن و در حلقهاي به سبك جنوبيها سينه زدن. مديركلها و رئيس سازمانهاي استان، همگي سرِ پا مشغول تماشاي اين مراسم معنوي بودند و از تبسّمهاي موجود بر لبهاشان و بهتي كه در چهرهشان موج ميزد ميشد فهميد كه چقدر دلشان ميخواهد تا در اين حلقة مستانه شركت كنند. اما به هر حال مقتضيات مسئوليت اينطور ايجاب ميكرد كه آقايان فقط به تماشا بپردازند نه اجرا. از قضا يكي از مسئولين كه صفا و خلوص زيادي داشت و جايگاه مسئوليتش از بقيه بالاتر بود وارد حلقة دوستان دانشجو شد و با اين حركت به بچهها انرژي داد.
موقع اذان كه شد نماز را اقامه كرديم و بعد از آن بساط ناهار پهن شد. خدا رحم كرد كه آن روز، استانبولي آشپز ما خوب از آب درآمد و آبروداري كرد. ناهار كه تمام شد يك گزارش مختصر توسط كادر اجرايي اردو داده شد. مسئولان و مديران ارشد سازمانهايي مثل كميتة امداد، صدا و سيما، آموزش و پرورش، ادارة آب و فاضلاب، ادارة برق، مخابرات، راه و... به همراه نمايندة مجلس آمده بودند و در همان حياط مفروش به موكت و مسقّف به سايهبان نشسته بودند و در فضايي تنگ كه حدود 80 ـ90 نفر را در خود جاي داده بود، مشغول استماع سخنان بچهها بودند. بعد از آن برنامة كميسيونها مطرح شد و مسئولين در حلقههايي شبيه حلقههاي مباحثة طلّاب جداجدا نشستند تا به سؤالات بچهها پاسخ دهند. كميسيونهايي مثل كميسيون فرهنگي(صدا و سيما، آموزش و پرورش)، كميسيون راه، كميسيون برق، مخابرات، آب و... جداگانه تشكيل شد و حدود يك ساعت و نيم به طول انجاميد. خودمان هم فكر نميكرديم اين قدر فضاي ايجادشده بر روي مسئولين تأثير گذاشته باشد و به اين راحتي زير بار برخي از تعهدات بروند. در آن جلسات قولهايي دادند كه شايد مدتها منطقه در انتظار آن بود. از قبل تدارك ديده بوديم كه نزديك عصر برنامة ديدار عمومي مردم با مسئولين هم داشته باشيم. هماهنگي و اعلام عمومي در منطقه شده بود و يكي دو تا از اهالي هم به عنوان نماينده براي صحبت كردن انتخاب شده بودند. بعد از اتمام برنامة كميسيونها، راهيِ روستاي موشميسفلي كه مركز دهستان بود شديم تا در مدرسة روستا مراسم برگزار شود. يكي ـ دو تا از اهالي آمدند و با همان لحن روستايي و با زباني نسبتاًَ تند و گلايهآميز خطاب به مسئولين مشكلات خود را بيان كردند. بعد از صحبت اهالي يكي از اساتيد دانشگاهمان چند جملهاي بيان كرد و طبق برنامة از پيش تعيين شده قولهايي را كه مسئولين در كميسيونها به آن متعهد شده بودند براي مردم قرائت كرد. مرد خيالشان جمع شده بود كه سفر مسئولين به منطقه ثمرهاي داشته است.
هنوز هم كه هنوز است و چند ماهي از سفر ميگذرد پيگير قولهايي هستيم كه مسئولين در منطقه دادند تا عملي شود. بعد از رفتن مسئولين، اردو دوباره به روال عادي برگشت و برنامههاي عمراني و فرهنگي روزانه، ادامه پيدا كرد.
كمكم بوي خداحافظي به مشام ميرسيد. بهخصوص كه رفتن زودهنگام يكي ـ دو تا از بچهها اين احساس را بيشتر در بين ما القا ميكرد.
در روزهاي پاياني، مراسم افتتاح مساجدي كه توسط بچهها ساخته شده بود برگزار شد و در فضايي معنوي، اولين نماز جماعت در مساجد روستاها به همراه اهالي اقامه شد.
حالا ديگر نوبت برگشتن به شهرهايمان بود و ما بايد از مسافرت جهادي با تمام شيرينيهايش خداحافظي ميكرديم. مراسم توديع از منطقه در فضايي محزون كه به شلوغكاري بچهها آميخته بود تا ناراحتي خود را كمتر نشان دهند، برگزار شد و به سمت تهران به راه افتاديم.
الان كه مشغول نوشتن اين سطور هستم به شدت درگير كارهاي بعد از اردوييم. هنوز دستمان به حساب و كتابهاي مالي، پيگيري فعاليتهاي فرهنگي بعد از اردو و ارتباط مجدد با منطقه و... بند است گروه فيلمساز آوارة اين شهر و آن شهرند تا از سفرهاي جهادي بقية دانشگاهها هم فيلم بگيرند. قصد كردهاند تا يك فيلم جهت شناساندن جريان اردوهاي جهادي در كشور بسازند و پا را از مصداق سفر جهادي خودمان فراتر گذارند. چند نفري دوباره راهي منطقه شدهاند تا به پيگيري كارهاي باقيمانده در روستاها مشغول شوند. ارتباط اهالي با ما قطع نميشود. مرتب تماس ميگيرند و درخواست حضور مجدد بچهها در منطقه را دارند.
مسافرت جهادي آنقدر بركات و نتايج قابل توجه داشت كه تأثيرات فوقالعادة آن در افراد مختلف ما را بر اين داشته كه به آن از منظر يك حركت ساده نگاه نكنيم و از منظر يك استراتژي مطابق به مباني ديني و توجيهات اقتصادي بنگريم كه ميتوان براي رشد و تعالي معنوي و مادي از آن بهره جست. تأثيرات عميق و نتايج فوقالعادة به دست آمده كه آن را در چهار بخش ميتوان تقسيمبندي كرد ما را بر آن داشته است كه به تهية طرح جامع سفرهاي جهادي مشغول شويم. انشاءالله پس از اتمام، طرح در اختيار همة علاقهمندان قرار خواهد گرفت. آن نتايج عبارتاند از:
1ـ تحول در روحيه و ايجاد اميد در مردم منطقه و اهالي روستاها پس از سفرهاي جهادي.
2ـ ايجاد بهترين فضا در اردوي جهاد براي چشيدن معنويتهاي فرهنگ اسلامي و انقلابي و در پي آن تبديل دورههاي اردوي جهاد به بهترين دوران زندگي شركتكنندگان در اين اردوها.
3ـ تأثير در مسئولين منطقهاي و ايجاد دلگرمي همراه با احساس تكليف بيشتر و جديّت در انجام وظايف به خاطر مطالبة از آنها.
4ـ بركات و ثمرات اقتصادي و فرهنگي و رفع فقر و محروميت اقتصادي و فرهنگي از مناطق با پيروي از يك الگوي كاملاً اسلامي و برخاسته از فرهنگ ديني و نه با استفاده از روشهاي توسعه اقتصادي غربي.
الان دل همة ما براي سر و صورتهاي خاكي و لباسهاي سر تا پا سيماني، براي نشستن در صف حمام و استحمام با آب گلآلود منطقه، براي خوردن غذاهاي نپختة آشپز باصفايمان، براي كم آوردن زيرانداز و بيل و كلنگ و فريادهاي مسئول پروژه، براي خستگي و عرق كردن و چرتهاي بعد از آن، براي خندههاي دانشآموزان منطقه در سر كلاسها و بازيهاي كودكانة آنها، براي سادگي و صفا و سكوت كوههاي زيلايي، براي سينهزنيهاي شوخي و جدي و جلسات شبانه، براي گريههاي سحرگاهي بچهها و براي تكتك عناصري كه در آن فضاي زيبا وجود داشت و الان از آن محروميم، تنگ شدهاست. اميدواريم اگر تا حالا طعم اين شيرينيها را نچشيدهايد خدا به شما هم توفيق چشيدن آنها را بدهد.
بهترین سفری که رفته ام
اشاره:
هر سال دهها بلكه صدها اردوي جهادي برگزار ميشود . منظور از اردوي جهادي سفر يكي دوهفته اي جمعي از دانش آموزان يا دانشجوياني است كه پيه بيل زدن زير آفتاب را به تنشان ماليده اند و بيست وهفت سال بعد از پيروزي انقلاب در گوشه اي از ايران بزرگ ساختن حمامي يا مسجدي يا مدرسهاي يا در كوره راهي يا درمانگاهي را بهانه ميكنند كه آدميتشان را به وضوح بهياد بياورند و حس معنوي محروميتزدايي را براي چند روزي لااقل تجربه كنند. در اين ميزگرد لبخندق و نصيري از فعالان اردوي جهادي دانشجويي يكي از دانشگاه امام صادق و يكي ازعلم وصنعت - بركات وتبعات ! اردوهاي جهادي را بازگفتهاند.
اين ميز گرد با وعده پيگيري موضع از سوي سوره و مهخاطب قرار دادن هنر مندان انقلاب و.... به پايان رسيده و با آنكه حدود يك سال از برگزاريش ميگذرد هنوز آن وعده محقق نشده است كه بشود.
بخوانيد اصل ماجرا را...
صحبتهاي لبخندق و نعمتي مؤيد هم بود و نامها حذف شده است.
مسجد را نيمهكاره رها كرديم، ميتوانستيم بيشتر بسازيم ولي تعمداً رها كرديم، گفتيم بقيهاش با خودتان. مصالح را ميريزيم اگر بسازيد، برميگرديم.
مصالح را از كجا تهيه ميكنيد؟
تهيه مصالح با خودمان است، تهيه پول و بودجه، تأمين اعتبار و خريد هم همين طور است. سيستمي كه امسال داشتيم دوستاني كه ما را پشتيباني ميكردند بچههاي خودمان بودند كه در لردگان مستقر بودند، مصالح را ميخريدند و با كاميون ميفرستادند داخل منطقه.
پول از كجا تهيه ميكنيد؟
از خيّرين، و نهادها و سازمانهاي دولتي و غير دولتي.
امسال چقدر خرج كرديد؟
سي ميليون تومان. كانال ميزنيم. از بعضي نهادها بر اساس ماهيت پروژه عمراني ميتوانيم پول بگيريم، مثلاً براي مسجد از اوقاف ميگيريم. آن وقت پولي كه ميگيري در قبالش تعهد شرعي داري كه حتماً بايد صرف مسجد شود. يك سيستم شناسايي مالي قبل از اردو به موازات كار شناسايي مشغول به كار ميشوند. ما الآن درگير مسائل مالي هستيم، دو ماه از اردو گذشته، هنوز بخشي از پولها نرسيده است.
چطور خرج كرديد؟
آنهايي را كه ميدانستيم توان نداريم و بعداً پولش ميرسد، گذاشتيم در همين برنامهها كه بعداً خود مردم ادامه دهند، يعني پولي را كه ميرسد ميفرستيم خودشان ادامه بدهند.
اين چه تأثيري در منطقه ميگذارد؟ اختلافات را فراموش ميكنند؟
عجيب مردم دلگرم ميشوند، اختلافات كه خيلي عميقتر از اين حرفهاست، در تمام مناطق كه رفتيم هست. منطقه اگر منطقه محرومي باشد، اختلافات طبقاتي باشد، حتماً اختلاف قومي هم هست و خيلي شديد هم هست، در حد كشت و كشتار!
علت اختلافات چيست؟ آب، زمين؟
مثلاً يك نفر، ديگري را با بيل كشته، در ازاي آن، بايد سه نفر از طرف مقابل كشته شوند، سه نفر كه كشته شدند، از آن طرف شش نفر ... همين طور تصاعدي بالا ميرود!
اينها واقعيت است يا سياهنمايي؟
نه، واقعيت است. دو سه سال پيش به منطقهاي رفته بوديم كه سي نفر كشته داده بود، البته در مورد بشاگرد مرحوم والي خيلي تأكيد داشتند كه اطلاعات اصلاً درز نكند، چون به خاطر همين اطلاعات، مشكلات اساسي برايشان پيش آمده بود. اين مسائل بسيار جدي است.
***
از سابقة اردوهاي جهادي خبر داريد؟ از چه سالي شروع شده و....
آنطور كه بنده در اين مورد شنيدهام، اولين بار شهيد بهشتي براي بچههاي دبيرستان، چنين طرحي را پيشنهاد دادند.
اين اردوها قبل از انقلاب هم برگزار ميشد؟
دقيق نميدانم اما درباره اجراي چنين طرحهايي در زمينه عمراني، قبل از انقلاب و تشكيل جهاد كمتر شنيدهام. زمان انقلاب در بخشهاي كشاورزي و دامداري و براي كمك به روستاييان، زن و مرد دستهجمعي با مينيبوس ميرفتند.
اينها كه كارهاي عمومي جهاد سازندگي بوده است نه كارهاي جهادي براي اقشار خاص. براي افراد فرهيخته مثل دانشجويان و استادان دانشگاه چگونه بود؟ احتمالاً بايد سوابقي در قبل از انقلاب مثلاً مدارس مذهبي يا حتي در گروههايي مثل كمونيستها و مجاهدين خلق، با كاركردهاي مختلف ـ نه صرفاً آبادگري و خودسازي و غيره ... داشته باشد.
سيستم جهاد فرق ميكند. جهاد يك سيستم و تشكيلات بزرگ و متمركز است، يك برنامه ملي است. سال 58، اتوبوس ميآمد سر چهارراه و مردم را ميبرد كه درو يا ميوهچيني كنند. حتي غذاي آنها هم با خودشان بود، نان و پنير را برميداشتند. فقط جهاد جايي را كه كمك نياز داشتند شناسايي ميكرد و نيرو ميبرد.
از اين نظر عرض ميكنم كه ببينم اگر انقطاعي اتفاق افتاده، به چه علت بوده؟ و بعد احياي مجدد آن به چه انگيزهاي صورت گرفته است. به هر حال اين نگاه تاريخي در آسيبشناسيهاو بحثهاي ديگر اهميت دارد.
سير تاريخي آن را كسي بررسي كرده است؟
بحثهاي تاريخي كه هيچ پيگيري نشده، در زمينه مباني نظري هم اصلاً نديدم كاري انجام گرفته باشد كه با مباني انقلاب اسلامي تناسب داشته باشد.
پس با چهارده پانزده سال سابقه چطور اين حركت ادامه پيدا كرده، صرف انگيزه بچهها باعث تداوم آن شده؟
فضاي اين اردوها فوقالعاده انگيزشي است، يعني اگر در جايي شروع شود آنقدر توان و قدرت دارد كه موج ايجاد كند. در هر محدودهاي كه براي دفعه اول برگزار شود خيلي سر و صدا ميكند.
من خودم سه اردو رفتم. اردوي اول مهمان بوديم كه دوستان برگزار كردند اما در دو اردوي بعدي كه خودمان مسئوليت داشتيم، شرايط خيلي متفاوت بود، بهخصوص دفعه اول وقتي در اردو شركت ميكني شيرينياش به مراتب بيشتر از زماني است كه مسئوليت ميپذيري.
انواع اردوهاي جهادي را توضيح بدهيد، چند نوع است؟
يك نوع جهاد علمي است كه بعضي از مناطق را شناسايي و نيازسنجي ميكنند. دانشآموزان منطقه را تقسيمبندي ميكنند و متناسب با نيازشان دانشجو ميگيرند و ميبرند آموزش تحصيلي. اينها بچههاي دانشگاه تهران هستند.
نوع ديگر صرفاً كار فرهنگي است. مثلاً بچههاي دانشكده قرآن و حديث شهر ري ده دوره برگزار كردهاند (پنج سال، سالي دو بار) كه صرفاً كار فرهنگي ميكنند.
در كارهاي فرهنگي رويكردها مختلف است. يكي فقط كار فرهنگي را در آموزش قرآن و احكام ميبيند و انجام ميدهد، يكي ديگر گستردهتر نگاه ميكند و كارهاي ديگري مثل نمايش و بازي كردن را هم در برنامه ميگنجاند. بچهها با اين فقر مطلق كه مواجه ميشوند؛ چه واكنشي نشان ميدهند؛ بهت، عصبانيت، دلسوزي يا عادي برخورد ميكنند؟
اگر بخواهم دستهبندي كنم، همه نوع هست؛ منتها دو دسته بارزترند: يك دسته كه دلشان ميسوزد و دسته ديگر كه عصباني ميشوند. بحث مطالبه و انتقاد اوج ميگيرد.
بچههاي ما متفاوت هستند. بچههاي علوم انساني كه در رشته مديريت و اقتصاد تحصيل ميكنند، در زمينه ارائه طرح جامع فقرزدايي در منطقه، طرح مينويسند به مسئولان ارجاع ميكنند، مسئولان منطقهاي را دعوت ميكنند. رويكرد بچهها نشئتگرفته از همان دلسوزي و كار مقطعي است، يعني تا زماني كه آنجا هستند مثلاً فقرا را پوشش ميدهند، اما در نهايت اگر ببينند كاري از دستشان برنميآيد در صدد انتقال به بقيه مجموعهها برميآيند. مثل عكس گرفتن و فيلم ساختن. بعد اينها را به بقيه مجموعه انتقال ميدهند تا آنجا پولهايشان را خرج كنند.
دورههاي قبل هم اين اتفاقها ميافتاد يا اينها كارهاي جديدتري در اردوهاي جهادي است؟
بوده، منتها خيلي محدود و با امكانات بسيار كم.
چرا محدود؟
ابزارهايي كه استفاده ميكنند ابزارهاي قابل ارائهاي نيست.
يعني زمان و تجربه ميخواهد كه كامل شود؟
بله، البته خيلي از مجموعهها هم ديد فرهنگسازي ندارند.
شما گفتيد بعضيها چهارده سال سابقه دارند، انتظار ميرود كسي كه چهارده سال در اين حوزه كاركرده در زمينه انتقال اين ماجرا به بدنه نخبه جامعه فكري و مديريتي نقشي را بر عهده گرفته باشد.
تنها علت آن را در ضعف ميدانم چون طي ارتباط خيلي مختصري كه با مجموعههاي ديگر داشتيم، احساس كردم كار را فراتر از مجموعه خودشان نميدانند و به همان بسنده ميكنند.
چرا اين اتفاق نميافتد؟
در مباني نظري كه اصلاً چيزي نداريم، چه در زمينه بحث منابع اصيل ديني مثل قرآن و حديث و چه مثلاً فرمايشات امام، اصلا ً پيدا نميكنيد كه آنها با اين رويكرد وارد شده باشند.
آنها بالاخره با يك حس ديني آمدهاند، بالاخره دو سه حديث از نهجالبلاغه و دو سه جمله از امام كه ميدانند!
اينها هست اما جريانهاي ديگري هم هست. مثلاً يك بنده خدايي آمد دانشگاه ما براي همكاري. ايشان گفت از دانشگاه ، همين را در يك دانشگاه ديگر هم ديدم كه، ميخواهند بروند يتيمخانه، مختلط ميروند. خُب، از مسير دانشگاه تا يتيمخانه مثلاً بزن و برقص برپاست و تا آنجا ناز و نوازشي است و حس ابراز محبت او ارضا ميشود و برميگردد. يعني اين رويكرد هم هست. شنيدم دانشگاه هنر به منطقه محروم رفتند و مجسمه ساختند، يعني تمام كساني كه وارد عرصه ميشوند معلوم نيست خيلي در مباني نظري جدي باشند و به آن اهميت بدهند، همان بهرهاي كه در اردوهايشان ميبرند كفايت ميكند.
يعني آن حس امتداد پيدا نميكند، فكر نميكنند فردا شب در يتيمخانه و روستا چه ميگذرد؟
تا اين حد اين حس امتداد پيدا ميكند كه سال ديگر هم بروند، در همين حد
در دو هفته چه كار ميكنيد؟ در نهايت ساختن يك حمام و ...
قدري فراتر از اين است. اولاً، پروژههاي عمراني در دو سه هفته با مثلاً هفتاد تا نود نفر نيرو خيلي خوب پيش ميرود. در اين مدت مسجد تكميل شد، سرويسهاي بهداشتي كامل شد. هنوز در منطقه محروم زيلايي در كهگيلويه و بويراحمد ادامه دارد. بركات اقتصادي هم بوجود ميآيد. از بركاتش براي مردم اين است كه عجيب متحول ميشوند و در سازندگي مشاركت ميكنند. اين منطقهاي كه امسال رفتيم، منطقه مردهاي بود كه مردم مشكلات طبقاتي و قومي زيادي داشتند. بعد از سفر ما بسياري از آنها حل شد و الان با ما تماس ميگيرند كه ما براي ادامه كار برگرديم، ما هم يكسري كارها را سپرديم به خودشان و گفتيم اگر اين كارها را انجام بدهيد آن وقت برميگرديم.
برخورد مردم در طول كار چطور است؟
ويژگي ديگري كه در تمام اين مناطق به چشم ميخورد اين است كه افراد غير بومي را به شدت تحويل ميگيرند. يعني روحاني، معلم و بزرگ قوم از خودشان باشد به هيچ عنوان زير بار حرف آنها نميروند، اما از يك طلبه يا دانشجوي غير بومي، كمسوادتر و كمتجربهتر حرفشنوي دارند؛ در برههاي كه ما آنجا هستيم اختلافات بروز نميكند، اصلاً اختلافات قومي را بروز نميدهند. يكي از مشكلات اساسي، شناسايي اين پنهانكاريهاي مردم است، در حقيقت از آفات و مشكلات است، به محض آنكه بفهمند ميخواهيم چه كار كنيم ثمرات آن چيست، خيلي چيزها را پنهان ميكنند.
امسال وقتي وارد منطقه شديم تازه فهميديم كه بسياري از مسائل را از ما پنهان كردهاند، مسائلي مانند اختلافات قومي. حتي در زمينه بحثهاي امنيتي هم به ما ميگفتند هيچ حيوان درندهاي اينجا نيست اما شب كه ميشد، صداي زوزه گرگها در اطراف محل سكونتمان، همه چيز را آشكار ميكرد.
بركات را ميگفتيد، يكي روحيه و دلگرمي به مردم كه اختلافات را كم ميكرد، ديگر چه بركاتي دارد؟
تحول فرهنگي؛ البته نه. از نظر اختلاف طبقاتي بلكه از لحاظ بحثهاي ديني. معمولاً در مناطق محروم اطلاعات مردم از مقدمات مسائل شرعي در حد صفر بود، مثلاً طهارت، نجاست و نماز را به ظاهر ميدانستند ولي اگر جزئيات آن را ميپرسيديد بلد نبودند!
راهكارها را هم بگوييد. چطور آنها را با اين مسائل آشنا ميكرديد؟
به دوره زماني بستگي دارد. به چند طريق ميشود برنامهريزي كرد. فرض كنيد براي زنان حتماً بايد يك اكيپ خانم همراه ما باشد. چون زنان در خانواده هم خيلي تأثيرگذارند، برنامهريزي براي آنها بسيار در خور توجه است. براي مردها قضيه فرق ميكند. مثلاً اين منطقه كه امسال رفتيم منطقه لرنشين بود، با مردمي خشن و داراي روحيه قوي. خيلي تحويلمان گرفتند ولي زير بار خيلي حرفها هم نميرفتند. بچهها براي فعاليتهاي ما گزينههاي مناسبي هستند، بهخصوص سنين راهنمايي و دبيرستان، به خاطر قرابت سني احساس نزديكي بين ما با آنها بيشتر ايجاد ميشود، از ما هم حرفشنوي دارند. معمولاً بچههاي آنجا محروميت فرهنگي دارند، تحت ظلم خانوادهها هم هستند، براي همين وقتي محبتي به آنها ميشود بسيار تأثير دارد.
راجع به بركات به اينجا رسيديم كه فضاي فرهنگي ايجاد شده مقداري تأثير ميگذارد و امكان استمرار آن وجود دارد، ديگر چه بركاتي هست؟
براي مسئولان چندين نتيجه دارد، حالا شايد نشود اسم بعضيهايش را بركت گذاشت، چون براي خودشان هم بعضيهايش قابل هضم نبود.
مسئولان وقتي با اين حركت مواجه ميشوند ممكن است سه چهار حالت برايشان ايجاد شود؛ بلكه ممكن است بهت عجيبي در آنها به وجود آيد، به خصوص آنهايي كه از فضا بسيار دور هستند؟
مگر مسئولان محلي را نميگوييد، چطور از فضا دور هستند؟!
دور از فضاي كارهاي جهادي. يعني اصلاً باورشان نميشود كه تعدادي دانشجو بدون هيچ چشمداشت مادي و در كنارشان استادان بيايند و عملگي كنند و بيل بزنند! اولش باورشان نميشود و ميپرسند، كدام نهاد؟! چقدر ميگيريد؟ بعد خيالشان كه راحت شد، ديگر بقيهاش به عملكرد ما بستگي دارد. اگر رفتار ما تهاجمي و طلبكارانه باشد، ممكن است موضع بگيرند اما اگر از راه برادري وارد شوي ميشود مشكلات و حرفهاي مردم منطقه را به آنها منتقل كرد و با آنها همراه شد. سپس، به تدريج فضا براي طرح پارهاي از انتقادات كه چرا اين كار را كرديد و آن كار را نكرديد، نيز باز ميشود ...
اين پروسه را امسال طي كرديم. با مسئولان مختلف سر و كار داشتيم، يكسري كميسيون تشكيل داديم، راه، آب، برق، صدا و سيما، كميته امداد، آموزش و پرورش، همه مسئولان شركت كردند. اولش گفتيم كه ما در يكي دو هفته، اين مشكلات را ديديم. بعضيها واقعاً جواب و توجيهات قابل قبولي داشتند، اما اغلب نداشتند. بعد بستگي دارد كه اين اطلاعات به مردم انتقال داده شود يا نه، اگر به گوش مردم برسد كه ما با مسئولان در اين اردو جلسهاي داشتهايم به شدت انتظار دارند كه خودشان هم در اين زمينه سهيم باشند. وقتي ثمره يا نتيجهاي از اين نشستها به دست ميآيد، انتقالش به مردم بسيار مؤثر است. در ديدارهاي عمومي، چند نفر به نمايندگي از طرف مردم نيز صحبت ميكنند.
يعني تا قبل از حضور شما در منطقه امكان ارتباط مستقيم مردم با مسئولان فراهم نبود؟
